چهارشنبه ۹ مرداد: مرگ دسته‌جمعی کلاغ‌ها در قم

و تو هیچ آرزویی نداشتی جز اینکه یک روز با عشق‌ات بروی به بوستان غدیر قم و وقتی که ماه بدر کامل است او را پنهان از چشم همگان در گوشه خلوتی ببوسی اما بخت با تو نبود. ماه درآمده بود و تو دست عشق‌ات را گرفته بودی و در پی گوشه خلوتی در بوستان بودی که کلاغ‌ها از آسمان افتادند. اگر کلاغ‌ها به طور دسته‌جمعی خودکشی نمی‌کردند ممکن بود سرنوشت تو برای همیشه به راه دیگری می‌افتاد.

مسئولان اعلام کردند: لاشه کلاغ‌ها به آزمایشگاه منتقل شده تا پس از کالبد شکافی، علت اصلی مرگ آن‌ها بررسی شود. از جایی در دوردست هنوز هم صدای اذان می‌آید. ایستاده بود با کلاه زری در سر، کمربند زرین در کمر و تنبان مخمل در پا و با خود می‌گفت: زنده ترا پاره خواهند کرد.

زنده ترا پاره خواهند کرد.

جمعه ۵ مرداد: زمین لرزه بهاباد یزد را لرزاند

بوی گند شیرین در محله‌های پاریس بعد از گرمای کشنده دو روز گذشته. مثل این است که خشتک یک پیرمرد سالخورده را وسط آسمان این شهر پهن کرده‌اند. صبح: باران سیل‌آسا. من: در حال رانندگی. عده‌ای در پناه دیوار. زباله‌کش‌ها هنوز از راه نرسیده‌اند. گند و گه یک شهر میلیونی.

سال‌ها پیش جایی خوانده بودم که هند آینده بشریت است. اگر اینطور باشد، آینده بشریت می‌بایست قاعدتاً بوی خشتک یک پیرمرد سالخورده در خانه سالمندان را بدهد. بد عادتی است. می‌دانم. اما نمی‌توانم کاریش بکنم: پشت چراغ‌قرمز روی موبایل خبر می‌خوانم. زمین‌لرزه بهاباد یزد را لرزاند. بهاباد؟ ۲۰۰ کیلومتری یزد. ۸۰ کیلومتری بافق. من از اهالی بافق فقط وحشی بافقی را می‌شناسم. «چه غصه‌ها که نخوردم از آشنایی تو.» در مرکز زلزله زندگی کنی و یک کلمه از زلزله در شعرهایت نباشد. مثنوی فرهاد و شیرین‌اش را در مدرسه می‌بایست از برکنیم: الهی سینه‌ای ده آتش افروز/در آن سینه دلی وان دل همه سوز. حتماً چهار صد سال پیش بافق جای آبادی بوده است. زلزله. جنبش زمین. حرکت گسل‌ها. ترافیک در یک روز بارانی در پاریس و بوی خشتک پیرمرد سالخورده که همه جا هست. به جنبش، به نسیم، به باد فکر می‌کنم. پیش خودم فکر می‌کنم زلزله حتماً باید چیزی باشد شبیه وزیدن باد در لایه‌های زیرین زمین. با خودم می‌گویم امروز در بهاباد در عمق ده کیلومتری زمین باد آمد. در اینجا دریغ از حتی جنبش یک برگ. آری ما را در خیال آمده بود. این اما صدای من نیست.  

. آری ما را در خیال آمده بود.

دوشنبه ۱ مرداد، ترامپ: فقط نمی‌خواهم ۱۰ میلیون نفر را به کشتن بدهم

اوضاع رو به راه نیست. تانک‌ها را در میدان فوزیه به آتش کشیده‌اند و دایی جان که افسر ارتش شاهنشاهی است فلنگ را بسته. پسربچه تازه سر از تخم درآورده. با آن قد دراز و دست‌های دراز و عقل کوتاهش می‌داند که اتفاق عجیبی افتاده. به خاطر مادر صبح‌ها نماز می‌خواند اما غروب‌ها را در کنار دایی جانش در میخانه‌ای در مجیدیه با یک ظرف لوبیا یا سوسیس و سیب‌زمینی سرخ‌کرده و گاهی هم یک لیوان آبجوی مجیدیه می‌گذراند.

میخانه هنوز امن‌ترین و مهربان‌ترین جای جهان است. او در پناه مادربزرگش که به سادگی به او «مادر» می‌گوید زندگی می‌کند. گاهی با هم یک دست تخته نرد می‌زنند. در هر اتاق شمسی‌السادات یک ساعت شماطه به دیوار آویخته است و روی میز پذیرایی هم یک جعبه موزیکال قرار دارد. عادت دیرینه اوست که ظهرها در جعبه موزیکال را باز می‌کند: باله رومئو ژولیت سرگئی پروکفیف. حالا دیگر باد به جای آنکه اواخر تابستان‌ها قاصدک‌ها را در تهران بپراکند، فقط خاکِ همه آن مادران زنبیل به دست را روی شهر می‌ریزد. در پاریس غباری که در هوا هست، از مردگان ما تهی است. اینها در زندگی‌های دیگری جان داده‌اند. آن پسربچه من هستم. اوضاع باز هم رو به راه نیست. ۱۰ میلیون نفر در ۱۰ روز. روزی یک میلیون کشته در افغانستان. ای برادر، اکنون چه می‌گویی، به کدام راه روانه شویم؟ نمی‌دانم. می‌خواهم اما نمی‌توانم. دست از نوشتن برمی‌دارم. جعبه موزیکال روی میز است: باز هم باله رومئو ژولیت سرگئی پروکفیف. این صدای کیست که از دور دست می‌آید؟ امروز این تماشا نمودم، فردا تماشای دیگر نمایم. می‌گویند هوا این هفته به چهل درجه هم می‌رسد. قاره سبز تب کرده. مثل این است که ظهرها همه جا به خواب فرومی‌رود.  

ای برادر، اکنون چه می‌گویی، به کدام راه روانه شویم؟

شامگاه یکشنبه ۳۰ تیر: مکالمه تلفنی یک مرد ایرانی با مامانش

نمی‌خواهم که او از تنهایی رنج ببرد و نمی‌خواهم که فراموش بشود یا در فراموشی در کنجی بمیرد. یکی از آخرین انسان‌هایی در روی کره خاکی هستم که به فکر اوست.

شامگاه یکشنبه ۳۰ تیر ، پاریس

 ایران ۸۱ میلیون و ۱۶۱ هزار نفر جمعیت دارد. از بین این ۸۱ میلیون و ۱۶۱ هزار نفر شاید فقط دو یا حداکثر سه نفر باشند که به فکر او هستند. یکی از آن دو سه نفر من هستم. نمی‌دانم تا چه حد او به فکر خودش است. نمی‌دانم فراموشی دارد یا تظاهر می‌کند به فراموشی مبتلاست. چیزهایی را که باید به یاد بیاورد خوب به یاد می‌آورد و چیزهایی را که دوست ندارد به یاد بیاورد به یاد نمی‌آورد. معمولا برعکس است: اگر به فراموشی مبتلا باشی چیزهایی را که دوست داری به یاد بیاوری از یاد می‌بری و چیزهایی را که دوست نداری به یاد بیاوری هرگز در هیچ لحظه‌ای از زندگی فراموش نمی‌کنی. امروز به او زنگ زدم و او برای هزارمین بار به من گفت نمره تلفنم را ندارد و من هم برای هزارمین بار نمره تلفنم را به او دادم و به او گفتم گوشی را قطع کند و یک بار زنگ بزند که ببیند نمره تلفن درست است و او برای هزارمین بار زنگ زد و من هم گفتم: ببین مامان نمره تلفن درست است. یادداشت کردی؟ و او هم برای هزارمین بار گفت: صبر کن، اینجاست. ورق بزنم. همین جا بود ها. بابات نوشته بود نمره تلفن‌ات را، در یکی از همین صفحه‌های دفترچه تلفن بود. صبر  کن. کنار ایستاده‌ام. صدای آمد و شد اتوموبیل‌ها و صدای لولیدن آدم‌ها در هم و صدای شیون و عر و تیز یک بچه که در فرانسه هرگز، در هیچ لحظه‌ای از زندگی، مثل موسیقی پیش‌زمینه یک فیلم مبتذل قطع نمی‌شود، حتی در این جای دور افتاده، در کرانه شاخه‌ای از سن که از شمال پاریس می‌گذرد و در گوشه و کنارش، دور از چشم پلیس آواره‌ها و خراباتی‌ها چادر زده‌اند. با خودم می‌گویم بابای ما مرد و این نمره تلفن در آن دفترچه یادداشت کوفتی تغییر نکرد. پس چی شد؟ الو.. الو … و این صدای اوست که از آن طرف خط می‌آید که می‌گوید خب، کاری نداری؟ پهلوان ایرانی در پاسخ در گوش من زمزمه می‌کند: ای برادر، من تنها ام. انسان را می‌باید که درگذرد.   

من تنها ام. انسان را می‌باید که درگذرد.  

یکشنبه ۳۰ تیر ۹۸: مادورو در استقبال از ظریف: عکس بگیرید، ایشان خودش یک پهپاد است

یکی بود یکی نبود یک پهلوان ایرانی بود که فقط پنج حرف از زندگی‌ش باقی مانده بود: پ ه و پاد که روی هم می‌شود پهپاد. از این پنج حرف، دو حرف هم تکراری بودند و از بخت بد دوام و بقای چندانی هم نداشتند، جوری که پهلوان هیچ کاری ازش برنمی‌آمد جز اینکه شلوارکش با نقش بته‌جقه سرکج را به پا کند و روانه شود. قبل از آنکه حرف پنجم از جلو چشم‌ها محو شود بعضی‌ها صدای پهلوان ایرانی را از بیشه شنیده بودند که گفته بود: ما را شیر در کار است و بز یک شاخی.

ما را شیر در کار است و بز یک شاخی.

جمعه ۲۱ تیر ۹۸: بریتانیا ناوشکن دانکن را به خلیج فارس اعزام می‌کند

مرغابی‌ها چهل پنجاه تایی بودند که برای خودشان در برکه کوچکی در حوالی خانه ما شناکنان از این سو به آن سو می‌رفتند. یکی از همین روزهای آفتابی ژوئیه بود که یک کیسه نان بیات شده از یکی دو روز مانده را از کمد زیر سینک ظرفشویی درآورده بودم و رفته بودم که به مرغابی‌ها غذا بدهم با این امید که تلاطم روح آرام بگیرد. جز درد دست راست که مزمن شده، مشکلی ندارم و با این‌‌حال نمی‌توانم بگویم خیلی خوشحالم یا خیلی قبراقم. فکر می‌کنم یک وضع کلی وجود دارد که اصولاً کسی نمی‌تواند بگوید حالم خیلی خوب است. حال مرغابی‌ها اما ظاهراً خوب بود. تکه‌های نان را پرت می‌کردم توی برکه و آن‌ها هم شناکنان با آن منقارها و گردن‌های درازشان از راه می‌رسیدند و سهمی می‌بردند و من هم سعی می‌کردم عدالت را رعایت کنم. با خودم فکر می‌کردم خوشا به حالشان، در صلح و صفا چه زندگی‌ای دارند! هنوز این فکر از سرم نگذشته بود که دیدم دو مرغابی یکی نر، یکی ماده کنار هم گردنکشان از راه رسیدند. سومی هم از جانب مخالف می‌آمد که مرغابی نر مثل ناو «اچ ام اس مونتروز» بریتانیا خیز برداشت و با منقارش کوبید وسط ملاج مرغابی سوم که مثل شناور نیروی دریایی سپاه یک سر و گردن کوتاه‌تر اما ظاهراً قبراق بود و قصد جفت او را کرده بود. ضربه را که خورد، حتی صدایی از منقارش درنیامد. رفت زیر آب و دیگر بیرون نیامد. مرغابی ماده صداش کرد، چرخی هم آن اطراف زد اما وقتی که دید از او خبری نیست، رفت کنار جفتش که شناکنان خودش را برساند پشت نیزاری. من مانده بودم که چه بکنم. یک جنگ ژئوپولیتیک عجیب مقابل دیدگان من در یک روز آرام و آفتابی در یک گله جا اتفاق افتاده بود. با اوقات تلخ، عین زهر مار باقی‌مانده نان‌ها را ریختم توی برکه و برگشتم منزل. تمام مدت با خودم فکر می‌کردم حتی از برکه هم دیگر نمی‌توان توقع آرامش داشت.

۷ تیر: نشست سران جی ۲۰ در ژاپن آغاز شد

اوزکا یک شهر صنعتی در جنوب ژاپن است با دو میلیون و ۶۹۱ هزار نفر جمعیت.

ریچارد براتیگان، نویسنده آمریکایی وقتی که اوزاکا فقط ۸۳۳ هزار نفر جمعیت داشت، درباره این شهر نوشته بود:

«امشب با خودم فکر کردم که خوب است در اوزاکا چند تا پرتقال بخورم. پرتقال‌های اوزاکا شیرین و آبدارند. پرتقال‌ها بر شاخ هزاران درخت در باغ‌های اوزاکا رسیده بودند، منتظر دستی که آن‌ها را بچینند. اوزاکا مرکز پرتقالِ خاور دور بود. به چشم می‌دیدم که پرتقال بر این شهر غلبه پیدا کرده بود. هر کس را که می‌دیدی داشت پرتقال می‌خورد و همه درباره پرتقال حرف می‌زدند. حتی نوزادان اوزاکا هم بوی پرتقال می‌دادند.»

در دومین روز سفر نخست‌وزیر ژاپن به تهران، به دو نفتکش فرانت آلتر و کوکوکا کوریجوس در دریای عمان حمله شد. نفتکش دوم متعلق به ژاپن بود. پهلوان ایرانی در ساحل جاسک به یک میلیون و ۸۹۱ هزار نوزادی فکر می‌کرد که از سال ۱۹۷۹ تا امروز در اوزاکا متولد شده‌اند و به اینکه همه این نوزادان بوی پرتقال می‌دهند و در همان حال که یک کوسه‌ماهی کف پایش را در ساحل جاسک غلغلک می‌داد با خودش می‌گفت: بی‌سیاست کاری در عالم ضبط نشود. یعنی واقعاً کوکوکا کوریجوس یک بار پرتقال را از  اوزاکای ژاپن به جایی کاملاً مخفی در عربستان برده بود؟ فردای آن روز عجیب، کشتی تهاجمی یو اس اس باکسر آمریکا به خلیج فارس اعزام شد. سخنگوی کاخ سفید گفت وظیفه این کشتی حفاظت از پرتقال است.

پهلوان ایرانی همچنان روی تخته سنگی در جاسک نشسته بود، پایش را گذاشته بود توی آب دریای عمان و با خودش فکر می‌کرد:

سگان شکاری شاه آمده‌اند، زنده تو را پاره خواهند کرد.

سگان شکاری شاه آمده‌اند، زنده تو را پاره خواهند کرد.